علی مهربون

همسایه ها همسایه ها نی نی گ یه میکنه. او او او (صدای گریه بچه)

 

قطارش رو خواست تا باهاش بازی کنه. وقتی حسابی بازی کرد خودش کمک کرد تا قطار رو جمع کنم و بزارمش تو جعبش. آقا فسقلی در جعبه رو دفعه های قبل که با قطار بازی میکرد کنده بود.

من هم وصله پینه گذاشتم بمونه تا قطارش کثیف نشه. رفتم روی صندلی و جعبه رو گرفتم بالای سرم تا بزارمش رو کمد، علی یه دفعه ای گفت ن گش تی  ن گش تی  nagoshti

برگشتم و بهش نگاه کردم دیدم داره لبخند میزنه و دندونای مرواریدیش تو دهن کوچولوش برق میزنه و با همون لبخند خوشکلش، چشماشم داشتند میخندیدند و در جعبه رو به سمت من گرفته بود و میخواست بگه درش افتاد اینو نگذاشتی، بگیر و در جعبه رو بزار.

بچه مرتب و خوشگل منه این پسر طلایی عزیز. آفرین پسر خوبم.

 

هر وقت کاری میکنه که امیر عصبانی میشه و دعواش میکنه و میگه میزارمت پشت در تا پیشی بیاد بخورتت، ناراحت میشه و برای اینکه از دل امیر دربیاره میگه: خو بی یم (یعنی من بچه خوبی هستم.). به من نگاه میکنه و با حالت ناراحت میگه: دعوا کــــــــرد میگم مامانی تو باید پسر خوبی باشی و به حرف بابا گوش بدی باشه؟

میگه باشه. خوبی یم.

 

مامان اینا سه شبنه آخر سال داشتند دکوراسیون طبقه دوم رو عوض میکردن و علی هم داشت به پر و پاشون می پیچید و شیطونیهای خودش رو میکرد و به اصطلاح کمکشون میکرد.

مبلها وسط اتاق بود و علی میخواست از لابلای اونا رد بشه به مبلها میگفت: ببشید ببشید. Bebashid bebashid و رد میشد. با صدای بلند میگفت گیر کردم گیر کردم (جا نبود رد بشه و شلوغ کنه و فاصله مبلها به حدی کم بود که نمیتونست از لابلای اونا رد بشه. اینقدر بهش خندیدیم که همه خستگیمون در رفت.

دو تا دستاشو گذاشته بود روی سرش و تکرار میکرد: خاک ب سرم (با فتحه بخونید). نمیدونم این کلمه رو از کجا شنیده بود.

 

 

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ توسط علی قایدی | پيام ها ()

از دیشب تب کرد. هذیون میگفت. صبح که نمازم رو خوندم و داشتم میرفتم که دوباره بخوابم، علی از خواب بیدار شد و با همون لحن قشنگ و کودکانه و زیباش گفت: کجایی؟ مامانی. کجایی؟

گفتم دارم میام مامان جون. اومدم عزیزم

براش دارو آوردم. شربت استامینوفن و سرماخوردگی و دیفن هیدرامین. شربت استامینوفن رو با قطره چکان بهش دادم و علی هم با گریه و غر غر اونو خورد ولی حاضر نشد شربت سرماخوردگیشو بخوره و همش میگفت. سر جاش. سر جاش. یعنی شربت رو بریز سر جاش تو شیشه شربت.

تبش خیلی نبود ولی گلوش خشک شده بود و برای همین هم سرفه میکرد. ترسیدم که استامینوفنی رو که خورده بیاره بالا، برای همین هم بردمش یه آب به دست و صورتش زدم و پاش رو هم گرفتم زیر آب. آخه امیر گفت پاشویش کن تا بهتر بشه.

رو سنگ کابینت نشونده بودمش و دستم رو میکشیدم روی پیشونیش و شربت سرماخوردگیش رو با هزار کلک و خواهش بهش دادم خورد و بعدش هم شربت دیفن رو خورد. گریه میکرد و شربت میخورد و تو حالت گریه لبخند میزد و میگفت: تمووووووووووم تموووووووووووووووم. یعنی تموم شد خوردمش.

امیر رفت سر کار و علی یه خورده دراز کشید و گفتم علی جان امروز زودتر بریم خونه مادرجون تا من زود برم سر کار و تا تو ناهارت رو بخوری من بیام خونه. باشه؟!

گفت باشه. حاژر حاژر جم (یعنی حاضر بشیم. رختخوابا رو جمع کن.)

با عجله جمع و جور کردم و لباساشو آوردم ولی حاضر نشد بپوشه و با گریه گفت: لالا لالا.

یه پتو براش پهن کردم و خوابوندمش. چون داروهاش خواب آور بود، خیلی سریع خوابش برد.

من هم سریع تو خواب، لباسش رو پوشوندم و رفتیم بیرون از خونه. تو کوچه یه ماشین که داشت رد میشد، برای ماشین جلوئیش بوق زد و با بوقش علی از خواب پرید. ولی اینقدر گیج شده بود که دوباره سرشو گذاشت روی شونم و خوابش برد. تو کوچه مامان اینا بودیم که بهاره و آزاده داشتند میرفتند سرکار و ما رو دیدند. به سمت ما اومدن. به حالت محبت و مهربونی چند تا به پشت علی زدن. گفتم خوابه بیدارش نکنید. تب داره. علی رو بوسیدن و علی بیدار شد. اونا رفتن سر کار و ما هم رفتیم خونه مامان. علی اصلا حال نداشت. با زدن زنگ بابا در رو باز کرد علی خودش رو به من چسبوند. رفتیم تو خونه و علی یه خورده سر حال اومد. مامان کلاه و کاپشنش رو در آورد. مامان رفت از کیفش چیزی ورداره که علی دنبالش رفت و خوشحال از فضولی که میخواست بکنه. و من هم خداحافظی کردم و رفتم سر کار.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٩ توسط علی قایدی | پيام ها ()

روز جمعه وقتی از خواب بعد از ظهر بیدار شد رفت تو اتاق خواب، جلوی پنجره و چون این گل پسر یه کمی عرق داشت سرما خورد. شنبه صبح که میخواستم آمادش کنم. از خواب بیدار نشده بود و لباسش رو پوشوندم و بردمش بیرون. تو کوچه که رسیدیم از صدای ماشین ها بیدار شد و تا رسیدیم خونه مامان اینا، خوابش پرید و من هم زود اومدم سر کار. صداش گرفته شده بود و گلوش خس خس میکرد.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٩ توسط علی قایدی | پيام ها ()

پنجشنبه خونده بودم پیش علی. خیلی خوب بود و بهمون خوش گذشت. به علی گفته بودم که میبرمش بیرون و میریم چهار راه و بعد سوار مترو میشیم (آخه علی عاشق مترو است.) اما ساعت حدودای 9 بود که آزاده اومد پیشمون. و کلی با علی باز کرد. منم به کارام رسیدم. ناهار درست کردم و قرار شد سه نفری بریم بیرون اما نرفتیم.

برای ناهار بهاره و آبجی و سیمایی اومدن خونه ما. آزاده چون کلاس داشت زود با علی ناهارش رو خورد و رفت.

بهاره اومد و کلی اونم با علی بازی کرد. (دست خاله بهار درد نکنه که پنجشنبه ها که مامان میره سر کار، مواظب منه و با من کلی بازی میکنه.)

بعد از خوردن ناهار و چرت عصر،‌ با امیر رفتیم بیرون و علی رو بردیم سمت چهار راه و بعدم مترو سوار شدیم و رفتیم هفت حوض. علی کلی ذوق کرده بود.

از اون روزی که خونه خاله صالحه مونده بود، یاد گرفته که یواش و بیصدا حرف بزنه. و عصر پنجشنبه تو مترو هم، هر چیزی میخواست خیلی آهسته و یواش میگفت.

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٩ توسط علی قایدی | پيام ها ()

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٤ توسط علی قایدی | پيام ها ()

دیروز چون آزاده علی رو فقط چند دقیقه دیده بود به من گفت که امروز صبح برای دیدن علی میاد خونمون و قبل از اینکه بره سر کار اومد خونه ما، من که حسابی خسته بودم در رو براش باز کردم و دوباره رفتم خوابیدم. بهش گفتم خواهشا علی رو بیدار نکن. طفلکی گفت باشه. (آدم غربیه باشه، خاله نباشه وای وای وای)

آروم و ساکت پیش علی نشسته بود و فقط علی رو نگاه میکرد. (بمیرم برات که اینقدر عاشقی خاله آزاده)

فقط صدای یک فلاش دوربین شنیدم که فکر کنم از علی یه عکس انداخت.

بعدش هم رفت سر کارش. ساعت 8 بود که زنگ زد. من که رفته بودم مسواک بزنم صدای آزاده رو از پخش تلفن شنیدم. علی با صدای آزاده از خواب بیدار شده بود و آروم داشت به آزاده گوش میداد و گریه هم نکرد. فقط آزاده که قطع کرد علی گفت آبجی اژم،  مامانیییییی. گفتم جانم من اینجا دارم مسواک میزنم الان میام گلم، کی بود؟ گفت آژاادده. گفتم چی گفت؟ خندید. و گفت ت ل فن صدای آزاده رو دوباره گذاشتم تا پخش بشه ببینم چی گفته.

آزاده داشت میگفت پاشو علی بیدار شو آبجی اعظم پاشو. پاشو تنبل پاشو.

شروع کردم رختخوابا رو جمع کردن و علی گفت پاشو پاشو گفتم پاشیم؟ باشه عزیزم زود جمع کردم و آماده شدم. علی چشمش افتاد به تیبل میتش table mate گفت: شیر،‌بیسیکو bi si koo (یعنی میز رو بیار تا من شیر و بیسکویت بخورم).

میزش رو درست کردم در تراس رو باز کردم تا از کشوی فایل شیر و بیسکویت برای خودش بیاره. خوشحال و شاد یک دونه شیر برداشته بود با یه بسته بیسکویت. میز رو نزدیک مبل گذاشتم اما علی گفت: جلوتر، جلوتر و میزش رو کشید نزدیک دو تا پتویی که جمع کرده بودم یه متکا روی پتوها گذاشتم و علی مثل صندلی روی اونها نشست. شیرش رو باز کردم و در بیسکویت هم باز کردم یه دونه بیسکویت برداشت و خیلی خوشکل شروع کردن به غذاخوردن. همینجوری که میخورد میگفت: حشمزس hosh ma zas یعنی خوشمزه است.

بعد از غذاخوردنش آمادش کردم و رفتیم بیرون از خونه.

نزدیک خونه مامان رسیدیم مثل همیشه با دستای توپولوش به پنجره کوبید و بعدش هم به زنگ کوبید و بعد زنگ زد. مامان در رو باز نکرد. علی سرش رو بالا گرفت و گفت پنجره و چشماشو به چپ و راست برد و لباشو یه کم گاز گرفت و نگاه منتظرش رو به پنجره گرفته بود که یعنی الان یک نفر از پنجره نگاه میکنه.

دیدم مامان در رو باز نمیکنه، خودم کلید انداختم و در رو باز کردم. علی بدون اینکه وارد بشه سرش رو برد تو خونه و با صدای بلند چند بار گفت: دایی

گفتم دایی نیست رفته سر کار. گفتم برو تو. یه کاغذ تبلیغاتی افتاده بود جلوی پادری. اونو برداشت و نگاه کرد و گفت: شماره، آژاادده. کفشش رو از پاش درآوردم و گفتم برو در اتاق رو بزن مادرجون پای تلویزیون نشسته. چند با در زد و مامان رو صدا کرد بعد هم صدا زد آقاجون آقاجون. بعد دوید پشت راهرو ایستاد و با مادرجونش شروع کرد به حرف زدن و مامان هم شروع کرد قربون صدقه علی رفتن.

مامان اومد تو اتاق علی به منم گفت بیا تو. گفتم باید برم سر کار عزیز دلم و بوسیدمش و اومدم سر کار.

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٤ توسط علی قایدی | پيام ها ()

از خواب که بیدار شد یه خورده بازی کردیم. رختخوابها رو جمع کردم و یه سریشون رو بردم سر جاش گذاشتم. علی اومد تو اتاق در کمدش رو باز کرد و گفت: سبزه. گفتم چی؟ خندید و گفت اون اون و با اشاره دستش به طبقه وسطی اشاره کرد گفتم: جعبه کوچولو؟ گفت: چبه کوشولو و سرشو به علامت تایید تکون داد.

جعبه رو بهش دادم. وسایلش رو ریخت روی زمین و شروع کرد به بازی با اونا. من اومدم تا بقیه کارهام رو انجام بدم یدفعه گفت: مامانی

گفتم مامان جان من اینجام بازی کن تا من بیام و شروع کردم باهاش حرف زدن. و تند تند کارهام رو انجام دادم و اومدم پیشش. وسایل رو با هم جمع کردیم.

بردمش حموم و اجازه داد تا راحت لباسش رو عوض براش بپوشم. بگذریم که چند دقیقه با زیرپوش چرخید و بازی کرد و قربونش برم اومد که طبق عادت آستینش رو بده پایین دید زیرپوشش آستین کوتاهه و من که حواسم بهش بود خندیدم و بهش گفت: عزیزم این زیرپوشته آستین نداره بیا بلوزت رو بپوشم تا سردت نشه و سرما نخوری. لبخند زد و اجازه داد. بعدش هم کلاه و کاپشن و پوشیدن کفش.

یک قاشقک مشکی توی (بقول خودش) سبزه (جعبه کوچولوش) بود که خاله جونش از چین آورده بود و علی تصور میکنه که این قاشقک پاشنه کش کفش است و اونو با خودش برداشت. من که داشتم کفشش رو میپوشیدم از این قاشقک استفاده میکرد و مثلا بهم کمک میکرد تا راحتتر کفشش رو براش بپوشم.

در رو قفل کردم و همین که میخواستیم راه بیفتیم در جاکفشی رو باز کرد و یک جفت کفش کتونی نارنجی(کادوی خاله آزاده) رو بیرون کشید و خواست که اونو براش بپوشم. به ناچار کفشش رو عوض کردم. و بغلش کردم و رفتیم.

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۳ توسط علی قایدی | پيام ها ()

دندون چهاردهم من اول اسفند نیش زد دندون پایین سمت چپ، سومین دندون از جلو

مبارکم باشه

البته دندونای اونور دهنم هم در تو لثه ام خیلی جلو اومدن و همین روزاست که خبر در اومدن دندونای جدید رو دوباره بهتون بدم. هورا



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۳ توسط علی قایدی | پيام ها ()

دیروز عصر رفتیم پیش دکتر متخصص گوش. آخه هم گوش خودم کیپ شده بود و هم علی مهربونم، همش گوشش رو میخاروند. از اونجا با آبجی صالحه رفت خونه و من هم که جایی کار داشتم ازشون جدا شدم و شام هم رفتیم خونه آبجی. آبجی قرار بود امروز نره سر کار و به علی قول داد که امروز رو پیشش باشه.

امروز صبح که بیدار شد بهش گفتم مامان جون امروز میریم پیش خاله صالحه. اولش که میگفت: نه نه نه. گفتم: یادته دیشب خاله گفت که امروز نمیره سر کار؟ پاشو الان خونه خودشونه. لالا کرده پاشو بریم بیدارش کنیم. بریم خونه خاله و تو با خاله برو پیش مادرجون. باشه؟ پاشو کاپشن و کلاهت رو بپوشم و بریم.

خیلی زود از جاش بلند شد و خوشحال و سرحال آماده شد و رفتیم خونه آبجی. آبجی بیدار بود و میخواست با مامان بره فروشگاه و تا قبل از ساعت 9 که علی میره پیش مامان، از فروشگاه برگردن خونه.

اما علی به موقع رسید و آبجی هم آماده شد و با هم رفتیم پارکینگ. آبجی ماشین رو روشن کرد. من شلنگ آب رو باز کردم و گرفتم رو ماشین. ماشین تمیز شد و برگهایی که با باد و بوران دیشب روی ماشین مونده بودن پاک شدند. علی که تو ماشین بود یه عالمه ذوق کرد و میخندید. یه خورده آب بازی کردیم و آبجی ماشین رو برد بیرون از پارکینگ و رفت تا مامان رو سوار کنه و با هم برن فروشگاه. من هم خداحافظی کردم و سرفتم سر کار.

 و علی مهربون ظاهرا تمام روز رو پیش خاله مونده و حسابی سر خاله رو گرم کرده است.

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢ توسط علی قایدی | پيام ها ()

ازم خواست تلویزیون رو روشن کنم. نمیگذاشت رختخوابها رو جمع کنم.

تا حواسش نبود یکی یکی جمعشون کردم و بردم گذاشتم سر جاشون. اومد تو اتاق گفت: اونننن اونننن (به جعبه کوچیک وسایلش اشاره میکرد که جاسوئیچی، شونه، مسواک، پاشنه کش و چیزای دیگه توش بود. میخواستم براش بیارم. در کمدش رو باز کردم. گفت یوواش، مواظببب. آخه فیل سنگی جلو این جعبه بود و میگفت که من مواظب باشم فیله رو نندازم زمین. گفتم چشم عزیزم مواظبم. بفرما اینم جعبه کوچولوی تو. باهاش بازی کرد و وسایلش رو ریخت رو زمین.

بهش گفتم: یادته دیشب آسمون رعد و برق میزد. خوشحال و متعجب گفت: آرره. گفتم یادته از پنجره به آسمون نگاه کردیم آسمون انگار فلاش میزدم. گفت: آرره. یکدفه دستش رو گرفت رو دلش رو گفت: میتسم (می ترسم). گفتم از چی مامانی. من که هستم. دیدی بغلت کرده بودم ترس نداره که عزیزم. ابرا به هم میخورن و صدا میدن و آسمون روشن میشه. از چی می ترسی.

هیجان زده شده بود و من از این فرصت استفاده کردم و لباساش رو براش پوشوندم.

سریع خودم هم آماده شدم و از در زدیم بیرون. بهش گفتم: در حیاط رو باز کن تا بریم تو کوچه. گفت: پارکیم Parkim یعنی از تو پارکینگ بریم.

گفتم باشه هر چی تو بگی مامانی. رفتیم که از پارکینگ بریم بیرون. به انباری اشاره کرد و گفت: شیرعشل شیرعشل. گفتم مامان دیگه شیرعسل نداری باید برات بخرم. خونه مادرجون شیرعسل هست. تازه دارم برات موز میبرم تا مادرجون برات شیرموز درست کنه قربونت برم.

به طرف ماشین رفت گفت باژ باژ. گفتم سوئیچ ندارم مامان. سوئیچ دست بابائه. بزار عصر بیاد خونه سوئیچ رو بگیریم و ماشین رو روشن کنیم. باشه؟

از خونه رفتیم بیرون. تو کوچه یه قدم میومد جلو و چندقدم میرفت عقب. میگفت: پارمینگ، پارکیم. مادژون(maadajhoonمادرجون).

با اشاره دستم به انتهای کوچه، گفتم عزیزم این یکی کوچه مادرجون ایناست اینجا کوچه مائه بیا بریم مادرجون منتظرته. گفت نه. نه مادژون. دیدم فایده ای نداره که بخوام وایسم. بدون اینکه نگاهش کنم. رفتم جلو ولی حواسم بهش بود دیدم با حالت لجبازی (که الهی فداش بشم) وایساده و منو نگاه میکنه و انگار نه انگار. بازم محلش ندادم و به راه خودم رفتم. دیدم داره میدوئه. وایسادم تا بهم برسه اما بازم بهونه گرفت. من بازم رفتم جلو و تا آخر کوچه این ماجرا ادامه داشت. به کوچه مامان اینا که رسیدیم ازم خواست بغلش کنم. چون ساک لباسش تو دستم بود گفتم علی جان خودت راه بیا مامانی دیگه بزرگ شدی عزیز دلم. گفت بغغل بغغل و ایندفه لبخندی به لبش انداخته بود که دلم آب شد و بغلش کردم چون ساک لباسش به پاش میخورد میگفت: سنگینم سنگینم. بوسش کردم و رفتیم.

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱ توسط علی قایدی | پيام ها ()

دیروز میخواستیم بریم چند تا بنگاه سر بزنیم و یه چندجایی رو ببینیم اما علی حاضر نبود لباساشو عوض کنه. باباش آماده شد و گفت من تو کوچه منتظرتون میمونم. علی همیشه وقتی امیر داشت حاضر میشد چون میدونست میخواد بره بیرون زودتر از امیر حاضر میشد. اما دیروز افتاده بود روی دنده لجبازی با لباساش.

وقتی امیر از در رفت بیرون بهش گفت: بابایی من دارم میرم تو با من نمیایی؟ علی گفت: بیریم. امیر گفت: پس لباساتو عوض کن تا با هم بریم. علی گفت: نیمیییییکنم. گفت باباجون شلوار و کاپشنت رو باید بپوشی. علی گفت: نیمیییییپوشم.

گفتم بابا میره و تو جا میمونی ها. نگاهم کرد و گفت بیریم. گفتم خب باید لباست رو بپوشی مامان جونم.

امیر رفت بیرون.

علی با حالت ناراحتی گفت: بابا ... یفت (رفت). گفتم پاشو ما هم حاضر بشیم و بریم. بابا منتظرمونه.

گفت: نع. گفتم: باشه هر چی تو بخوای مامانی. در کمدش رو باز کرد یه سری اسباب بازی خواست. ماشینهاشو براش آوردم یه خورده بازی کردیم من لباسم رو پوشیدم. گفتم مامانی اگه میای پاشو با هم بریم وگرنه من میرم. نگاه کرد. گفتم باشه من رفتم. بیرون در خونه ایستادم و در رو نگه داشتم تا نتونه بازش کنه. خیلی سعی کرد فکر کرد من رفتم. اما گریه نمیکرد. با در ور رفت تا بازش کنه دلم براش سوخت. قربونش برم قربون این لجبازیش برم. خیلی شبیه خودمه.

در رو باز کردم و گفتم میای عزیزم. گفت نع، بیا بیا.

گفتم بابایی منتظره پایین وایساده. میره ها. ببین نی نی کفشاتو میپوشه اونوقت دیگه تو کفش نداری. بیا کفشت رو بپوشم و بریم.

گفت: بیاااا بیاااا. به مانتوم اشاره کردم که درش بیارم. دوباره با هم نشستیم بازی کردن. امیر تلفن زد. صداشو گذاشتم رو پخش. گفت نمیایید؟ گفتم علی حاضر نمیشه بیا بالا تا با هم بریم. امیر گفت اصلا نمیریم. من اومدم بالا.

قطع کردم. علی ذوق زده شد و گفت کوللللللل کوللل (از اینکه امیر تو کوچه قلم دوشش کنه خیلی خوشش میاد و به این حالت میگه کول. یعنی منو رو کولش گرفته.)

خیلی راحت اجازه داد لباساشو براش بپوشم.

و خوشحال و شاد رفتیم بیرون.

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱ توسط علی قایدی | پيام ها ()

امروز صبح میخواستم زود برم سر کار

خودم آماده شدم وسایل علی هم آماده کردم تا اومدم رختخوابها رو جمع کنم بیدار شد و به حالت گریه و کشیده گفت مامانییییی بیاااا در در در یعنی مانتو نپوش و مقنعه رو دربیار

بهش گفتم مامانی خاله بهاره خاله آزاده منتظرتن. یادته دیشب بهشون قول دادی امروز زود بری پیششون و باهاشون بازی کنی. گفت نه نه نه لالا

بقیه رختخوابها رو با غر زدنهای علی مهربونم جمع کردم و مانتوم رو درآوردم یه خورده باهاش حرف زدم تلفن زنگ زد. بهاره  بود و ازم خواست زودتر علی رو ببرم پیشش. علی با شنیدن زنگ تلفن به من نگاه کرد و گفت ت ل فن گفتم جواب بدم. گفت آرره.

بهش گفتم عزیزم خاله بهاره گفت علی زود بیا پیش ما و صدای بهاره رو گذاشتم رو پخش تا علی بشنوه. بهاره و آزاده با هم و همزمان علی رو صدا میکردن و میگفتن علی بیا خونه ما، علی بیا آلیسا بازی کنیم و علی میگفت نه نه و نق میزد.

تلفن رو قطع کردم و گفتم علی پسر گلم پاشو حاضر شیم و بریم پیش خاله ها. من امروز باید زود برم سر کار و زود برمیگردم خونه پیش تو. بهونه میگرفت و نمیذاشت حاضرش کنم. گفتم طبقه دوم میری، لپ تاب خاله بهاره، شمع ها رو میاری و میریزی باهاشون بازی میکنی. یکدفعه یاد هدیه سمانه (دوستم) افتادم که به مناسبت ولنتاین بهم داده بود به علی گفتم مامانی بشین همین جا تا یه چیزی برات بیارم بهت نشون بدم یه کادوی خوشکل، باشه. گفت باشه و خوشحال شد و گفت: باشه و رفتم و کادو رو از تو کمدش درآوردم و براش آوردم کادوی خوشکل و کوچیکی بود علی خوشش اومد گفتم مامان حالا بزار لباست رو عوض کنم و بریم به خاله ها بگو ببینید من چی دارم یه شمع کوچولوی کادو شده. همین جوری که دراز کشیده بود، کادو رو گذاشتم روی دلش. دستای کوچیکش رو گذاشته بود زیر سرش و به کادو نگاه میکرد.

سریع و برقی آمادش کردم و کفشش رو براش پوشوندم و خودم هم آماده شدم و رفتیم و بهش میگفتم کادوت رو به نی نی ندی ها مال خودته چقدر خوشکله. و اینجوری امروز آمادش کردم و بردمش خونه مامان پیش بچه ها.

 

 

 

 

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٩ توسط علی قایدی | پيام ها ()

امروز صبح تا بیدار شد سلام کرد سراغ باباش رو گرفت گفتم بابا رفته سر کار. گفت: ت ل وی زون براش تلویزیون رو روشن کردم. بهش گفتم مامانی رختخوابها رو جمع کنیم؟ گفت نع

من یکی از پتوها را جمع کردم شروع کرد به گریه و نق زدن. میگفت جم نکن جم نکن. پتو رو گرفت و کشید با نق میگفت: پههههن پهههههن من پتو رو نصفه نیمه پهن کردم تا آروم بشه. یه خورده تلویزیون تماشا کرد بهش گفتم مامان جون باید خونه رو جمع کنیم دست و صورتمون رو بشوریم و بریم خونه مادر جون. مادرجون منتظره.

نق میزد و میگفت نع نع جم نکن. نری نری‌ (یعنی نرو سر کار)

با هزار کلک رختخوابا رو جمع کردم وقتی میخوام رختخوابها رو بزارم سرجاشون، با شکم دراز میکشه روی اونا و میگه آماده یم aamaadeyam و من بلندشون میکنم(علی رو همراه رختخوابها) و میبرم سرجاشون میزارم و بعد بهش میگم آقا رسیدیم پاشو. آقا خوابیدی پاشو بریم بقیشون رو بیاریم. بعد علی خودش رو سر میده پایین. امروز در کمد اسباب بازیهاش رو باز کرد و گفت: اتوبوس اتوبوس. ماشینش رو بهش دادم یه خورده با هم بازی کردیم بعد در کمدش رو باز کرد کتاب موغولی رو بیرون گذاشت و آجراش رو درآورد یه خورده با اونا بازی کرد و بعد هم سنتورش رو برداشت یه خورده با وسایلش بازی کردیم. در همین حین من رفتم بقیه رختخوابا رو بیارم، (جدیدا از تنها موندن تو اتاق میترسه و فکر میکنه گربه میخواد بیاد بخوردش) داد کشید: مامانی مامانی. گفتم جانم من همین جایم بیا پسرم. دوباره گفت نری نری.

نشستیم روی مبل و تلویزیون تماشا کردیم پوشکش نم داده بود پوشکش رو که عوض کردم چون شلوارش خیس شده بود میخواستم براش عوض کنم اما با گریه میگفت نه نه شلبارم ،‌ بپوش (کمی با حالت کشدار خونده بشه) گفتم مامان جان این شلوارت کثیف شده باید یه شلوار تمیز بپوشی.

نمیگذاشت بلوزش رو عوض کنم زیرپوشش رو پوشوندم برای بلوز پوشوندنش کلی براش ادا درآوردم. تا با زور و هزار کلک لباسش رو پوشوندم. بعد خودم رفتم پشت ویترین آشپزخونه و سریع آماده شدم و تلویزیون را خاموش کردم و بهش گفتم مامانی بیا بریم زود باش وگرنه نی نی کفشات رو میپوشه و برای یه داستان تعریف کردم. قربونش برم چنان محو داستان شده بود که نفهمید چطور آمادش کردم بهش گفتم میبرمت پارک. مدارک ماشین رو بهش دادم نشست و یه چند لحظه با اونا ور رفت و بلند شد به سمت من اومد و گفت پلیس و کیف مدارک رو بهم داد. گفتم آره مامانی آقا پلیسه وقتی مدارک رو بخواد مدارک ماشین رو بهش نشون میدیم. بعد گفت کارت. کارت مترو رو بهش دادم گفت: جلد. الهی قربون این مرتب بودنت بشم علی. کارت رو گذاشتم تو جلد بعد بهش دادم. نگاهش کرد و کارت رو بهم داد و گفت: کیف. کارت رو گذاشتم تو کیفم گفتم سوئیچ رو برمیدارم تا بعدا ماشین سواری کنیم، باشه عزیزم. گفت بشینم. گفتم میشینی؟ آفرین با سر تایید کرد. گفتم کمربند هم میبندی؟ گفت: آرره. آبجی، آبجی و با دست حرکت فرمون رو نشون داد گفتم خاله صالحه رانندگی میکنه تو بلند نمیشی وایسی سر پا؟ گفت: نع گفت بارک اله و بوسش کردم. گفت بیریم ماشین. و با حالت درخواست گفت: سوئیچچ سوئیچچ.

کفشش رو پوشوندم و از خونه اومدیم بیرون. تو کوچه به یاد ماشین افتاد و گفت ماششین ماششین برای اینکه حواسش رو پرت کنم گفتم ببین نی نی بغل مامانشه. لالا کرده؟ آره؟ خوابیده؟ و حواسش پرت شد.

رسیدیم خونه مامان و با دست کوچولوی تپلیش چند تا به پنجره زد و بعد زنگ در خونه رو زد. مامان در رو باز کرد. تا مامان رو دید با حالت سوالی گفت: آقاجون؟ آقاجون؟ یعنی آقاجون کجاست. مامان گفت آقاجون بیرونه عزیزم.

و در همین حین بغلش کرد علی لبخند زنان به من نگاه کرد و گفت: بیرونه. گفتم میاد عزیز دلم. حالا برو و نون منو بیار تا من برم سر کار.

 

 

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ توسط علی قایدی | پيام ها ()

صبح که داشتم میبردم بزارمش خونه مامان اینا، خودش داشت راه میومد. کیف میکرد از اینکه بتونه خودش به تنهایی از روی جوی آب رد بشه. جویهای آب کنار کوچه که کوچیک و مثلثی شکلند. وسطای کوچه خودمون بودیم که از من فاصله میگرفت گهگاهی به عقب برمیگشت تا دوباره مسافت رو طی کنه و حس میکرد که بزرگ شده و بتنهایی میتونه راه بره. حدود 20 قدمی از من دور شده بود و یه دفعه ای چشمش افتاد به گربه ای که سر دیوار یکی از خونه ها نشسته بود. یه دفعه پا رو گذاشت به فرار و بلند گفت گبره گبره نگاهش میکردم چنان سرعتش رو زیاد کرده بود که به قول خودش بــــممممممممب bomb خورد زمین دستاش رو زمین کشیده شد و تمام شلوارش خاک آسفالت رو به خودش گرفت. الهی فداش بشم. در همین زمانی که این اتفاقها میفتاد من هم داشتم این 20 قدم رو به عقب میدویدم. از زمین بلندش کردم ناراحت و نگران به سر دیوار نگاه کرد و گفت میترسم میترسم (لطفا س رو با فتحه و کشیده بخونید) من بلندش کردم دستاش رو تمیز کردم بوسیدمش و گفتم مامانی گربه که ترس نداره ببین داره میره با تو کاری نداره پسرم و شلوارش رو هم تکوندم. تا ته کوچه که رسیدیم دائم برمیگشت و به دیواره نگاه میکرد مبادا گربه هه دوباره اومده باشه. من از خنده روده بر شده بودم.

کوچه مامان اینا ماشین رو است و باید خیلی مواظبش باشم که وسط خیابون نرود. تو تمام کوچه مثل آدم بزرگا راه میرفت. میگذاشتم یه خورده جلوتر از من حرکت کنه. در خونه مامان رسیدیم. دم در ایستاد سرش رو برد بالا و گفت:باهاره باهاره. بعد به من نگاه کرد و گفت حاله گفتم خونه نیست رفته سر کار گفت آژادده  آژادده گفتم مامانی خاله آزاده هم رفته سر کار. گفت مادجون madajoun من زنگ زدم بابا در رو باز کرد علی تو خونه رو نگاه کرد و مثل همیشه گفت شلام. بابا گفت سلام پسرم چطوری آقاجون؟ علی راهرو رو نگاه کرد و گفت چه ککار چه ککارche kkar بعد گفت چی شده؟ بابا گفت ماشاله به این هوش و ذکاوتت علی جون

مامان اینا فرش راهرو رو شسته بودند و راهرو به نظر علی خیلی تغییر پیدا کرده بود.

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٧ توسط علی قایدی | پيام ها ()

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ توسط علی قایدی | پيام ها ()

چندتا حکایت از دیروز علی از زبون مدیر جدید سایت:    

          

خاله بهاره علی رو نشونده بود روی دراور. بسته قرصهای من هم دست علی. علی آقا هم که وقتی روی دراور نشستن، هر چی دستشه میندازه پشت دراور. جایی که اصلا دیده نمیشه. مرز بین دراور و دیوار. خلاصه قابل توجه هستش که اگه ما وسیله ای رو گم کردیم, شما یادآور بشید که شاید علی آقای گلاب، اون رو پشت دراور انداخته. مثل شونه خاله آزاده، بسته کپسولهای خاله آزاده و ... اینجوریاس دیگه

-----------------------------------------

جالبه که خودش گاهی  انگشت اشاره اش رو همراه با سرش تکون میده و میگه

DA-SA-ZAN

دسزن    روی – دال- سین – ز- فتحه بگذارید و بخونید

و این کلمه یعنی: دست نزن. دست نزن

و گویا پدر گرامی علی آقا ، توی خونشون به علی میگه : دست نزن دست نزن . که علی هم تو خونه ما میگفت : دسزن

-------------------------------------

هروقت که روی دراور میشینه, به خاله ها میگه: کشو کشو. یعنی کشوی دراور رو باز کن. بعد خاله ها ازش میپرسن: چی میخوای؟

خلاصه : علی هم مدتیه که روی دراور که میشینه ، به کشوی دراور اشاره میکنه و میگه: چی میخوام. چی میخوام

عسلک خاله از دستور زبان شیرین فارسی فقط این رو یادگرفته که فعل جمله ها رو متکلم وحده بکنه و کاری به فاعل و مفعول نداره. انقدر از دستش دیروز خندیدیم.

 چی میخوام. چی میخوام. تازه جالبه که به حالت خبری میگه : چی میخوام. چی میخوام

--------------------------------

دیروز روی دراور که نشسته بود ازش میپرسیدم که خاله جون کجاست؟ علی گفت : دیش دارم. من گفتم: چی ؟ ج-ی-ش داری. علی گفت: آرررری. بعد خاله بهاره گفت : آهان دوست داری.

برا همین دوباره ازش پرسیدیم: خاله جون رو دوست داری؟؟ علی گفت: آآآآرررره ه ه

خاله جون کجایی که بلبل زبونیهای علی رو ببینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ توسط علی قایدی | پيام ها ()

از زبون مامان:

علی رو هر وقت حمام میکنم، بهش اجازه میدم که تو وانش بشینه و تا وقتی دلش میخواد بازی کنه. صابون، شامپو و شانه رو هم در اختیارش قرار میدم تا حسابی بازی کنه و شاد باشه.

در ضمن برای لوس کردن به وانش میگه واندی vaandi

چند وقت پیش که برده بودمش حموم حسابی آب بازی کرد و خسته شده بود وقتی از حموم اومد بیرون لباسش رو پوشیده بود و بغل باباش نشسته بود. باباش دستش رو گرفت  و نگاه کرد و بهش گفت: بابایی چرا دستت اینقدر پیر شده (اصطلاح زیاد تو آب موندن که باعث بشه انگشتای دست و پا پوستش جمع بشه). علی تصور کرد اتفاق ناخوشایندیه برای همین به من نگاه کرد و غمگین شده بود.

بهش گفتم مامانی چیزی نیست. خوب میشه.

عسل مامان هم مثل همیشه لبخند زد. الهی من قربون اون لبخنداش برم

اونروز گذشت. دیروز که برده بودمش حموم بازم کلی بازی کرد و وقتی اومدیم بیرون و لباساش رو براش پوشوندم نشست و تکیه داد به دیوار و یه دفه نگاه کرد به دستاش. دستای کوچولوش رو آورد جلو تا به من نشون بده و با یه حالت ناراحتی گفت: پییییییـره زنههههههههههههه (پیره زنه)

اونقدر خندیدم که دلم داشت درد میگرفت. بغلش کردم و دستاشو بوسیدم و بهش گفتم نه مامانی پیره زن نیست. خوب میشه گلم. زیاد بازی کردی و دستاتو تو آب نگه داشتی عسل ناب مامان.

از اون روز فقط کلمه "پیر" تو ذهنش مونده بود و دیروز میخواست از اون کلمه استفاده کنه و از قصه "کدوی قلقله زن، ندیدی تو یه پیره زن؟" کلمه "پیره زن" تو یادش بود و با پیره زن گفتنش میخواست منظورش رو بفهمونه.

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ توسط علی قایدی | پيام ها ()

علی جستجوگر

SEARCHER ALI

باسلام

خودتون که در جریان هستین, تا یه هفته پیش زمستونی رو که پشت سر گذاشتیم ، هواش خیلی شبیه به بهار بود. فصل بهار رو میگم نه خاله بارا –خاله بهاره- من هم چند وقت پیش، وقتی که میخواستم برم سرکار و دیدم هوا خوبه و احتیاجی به لباس گرم و دستکش نیست، طبقه اول که بودم برای خالی کردن کیفم، دستکشم رو درآوردم و گذاشتم کنار دسته مبل سمت دیوار، تا وقتی که از سرکار برگشتم ببرمش داخل کمد بگذارمش

 تا اینکه با شروع سرما به دستکشهام نیاز پیدا کردم و خلاصه دیدم بی دستکش نمیشه بیرون رفت چون دستهات تبدیل به یخ میشه

 خلاصه از ما گشتن و از دستکشها پیدا نشدن

خودم گشتم و گشتم و پیداش نکردم. به مامان گفتم. مامان گفت: همه جا رو گشتم حتی زیر مبل و بالشتکهاش رو . اما چیزی پیدا نکردم. خلاصه به علی تلفن زدم گفتم: عسلک خاله، دستکشهای من رو ندیدی، علی گفت : نه. گفتم دنبالش میگردی؟ گفت : آررری. خلاصه علی هم پیداشون نکرد

تا اینکه دیروز که دیگه از سرما من کلافه شده بودم، رفتم خونه و از خوش شانسی من, مامان گفت دستکشهات پیدا شده. پرسیدم که چطوری پیدا شده؟

گفت که : هیچی. دیدم علی روی مبل نشسته و دستش رو برده زیر بالشتک دسته مبل و خلاصه انگار یه چیزی مثل دستکشهای تو رو میکنه توی دستهاش. گفتم علی چیه ؟ دستکشهای خاله است؟ علی هم گفته

EEEE   EEEEE EEEE

یعنی : نمی دمشون.

خلاصه این علی وروجک خاله هاش، معلوم نیست که این دستکش بیچاره من رو کجا گذاشته بود که ما پیداش نکرده بودیم

آخه یکی پیدا نمیشه بگه: وروجک کی حرف زدن کامل رو یاد میگیری که قشنگ به سوالهای ما جواب بدی و ما رو سرکار نگذاری. البته فکر کنم علی خودش جواب بده: هروقت که ححاله جوون بیاد.

خاله جون اگه علی اینجا بود میدونی که بهت چی میگفت؟ میگفت: بیا بیا – البته با تکون دادن سرش و اشاره دستش- آخه خیلی عسلکه



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ توسط علی قایدی | پيام ها ()

دیروز عصر با مامان و خاله فرزانه و یسنا (دختر خاله فرزانه) و عمه سمانه

در مراسم افتتاحیه نمایشگاه عکس و هنرهای تجسمی (در گالری هنر ارسباران) شرکت کردیم.

یکی از شرکت کننده ها در این نمایشگاه، خاله سارا بود. خاله سارا دوست مامانم است.

مامان اونروز زود رفت سر کار و با عمه سمانه هم برگشت خونه و ما با هم رفتیم نمایشگاه. سر راه مامان برای خاله سارا گل خرید. موقعی که رسیدم اینقدر ترافیک بود که جای پارک پیدا نکردیم. مامان مجبور شد مسیر رو دور بزنه تا شاید تو کوچه های کناری جای پارک پیدا بشه. خاله فرزانه با یسنا جلوی در نمایشگاه منتظر بودند. اونا هم سوار ماشین شدند و با هم رفتیم دنبال جای پارک.

یسنا تو ماشین برامون شعر خوند و ما حوصلمون سر نرفت. یسنا گلی خیلی خانم شده. اون 6 ماه از من بزرگتره و خیلی خوب میتونه حرف بزنه.

بالاخره جای پارک پیدا شد ولی چون کوچه خیلی شیب داشت و هوا هم تاریک شده بود، عمه سمانه به مامان گفت که تو ماشین می مونه تا ما بریم و برگردیم.

ما رفتیم تو نمایشگاه و من برای اولین بار بود که همچین جایی رو میدیدم برام جالب بودم خیلی بچه خوبی بودم ساکت و آروم فقط با دقت نگاه میکردم. دوست مامان بهمون خوش آمد گفت و مامان دسته گل رو بهش داد. خاله سارا ما رو راهنمایی کرد و مامان تابلوهای خاله سارا رو دید و ازشون عکس انداخت. خیلی خوشکل بودند. مامان چندتا عکس از ما انداخت که میتونید ببینیدشون.

به من خیلی خوش گذشت. جاتون خالی بود.

 

علی مهربون

 

یسنا گلی و علی مهربون

 

یسنا گلی و علی مهربون و ملینا(دختر خاله سارا)



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ توسط علی قایدی | پيام ها ()

زمان تولد :  دوم اردیبهشت 87 دوشنبه ساعت16:10 عصر (ساعت 4 و 10 دقیقه عصر)

مکان تولد: بیمارستان آرش – فکله دوم تهرانپارس

 

02/02/87 (هنگام تولد)

قد: 51

وزن:  3.450

دور سر: 34

 

02/04/87 (دو ماهگی)

قد: -

وزن: 7.00

دور سر: -

 

02/05/87 (سه ماهگی)

قد: -

وزن: 7.500

دور سر: -

 

02/06/87 (چهارماهگی)

قد: 65

وزن: 8.250

دور سر: 43.5

 

02/08/87 (شش ماهگی)

قد: 69

وزن: 9.100

دور سر: 45

 

02/02/88‌ (یک سالگی)

قد: 77

وزن: 11.500

دور سر: 48

 

علی مهربون در طول یکسال 26 سانت قد ، 8.050 کیلوگرم وزن و 14 سانت دور سر افزایش داشته است.

 

02/04/88 (یک سال و دو ماهگی)

قد: 81

وزن: 11.650

دور سر: 49.5

 

03/05/88 (پانزده ماهگی)

قد: 81

وزن: 11.850

دور سر: 49.5

 

03/08/88 (یک سال و نیم گی- هجده ماهگی)

قد: 85

وزن: 13.700

دور سر: 50


 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ توسط علی قایدی | پيام ها ()

سرشو رو تکون میده چشماشو کمی ریز میکنه و کمی هم لبخند میزنه

شوکولات شوکولات

چایی

آقا

مسجد

قند

آقاجون

 

بازم کلمه هایی که گویای یه ماجرا بودند.

علی: شوکولات شوکولات.

مامان: شکلات چی مامان؟

علی: چایی!

مامان: چایی خوردی؟

علی: آرره.  آقا.

مامان:  آقائه چایی داد؟

علی: شوککولات

مامان: آهان آقایه شکلات داد؟

علی: آره

علی: مسجد. چایی چایی

مامان: با آقاجون رفتی مسجد چایی خوردی؟

علی: (با لبخند بیشتر،) قند

مامان: قندم خوردی؟

علی: (سرش رو به علامت نه بالا میبره.) نع.

علی: آقاجون

مامان: آقاجون تو رو برد مسجد؟ برای نماز جماعت؟ تو هم نماز خوندی؟

علی: آقا. ناژژی ناژژی شوککولات(یعنی آقائه منو ناز کرد و بهم شکلات داد.)

 هر وقت بابا(آقاجون) خونه باشه، برای نماز خوندن میره مسجد و نماز جماعت میخونه. اگه علی خونشون باشه علی رو با خودش میبره. علی هم خیلی خوب و ساکت میشینه تا نماز تموم بشه. بعد از نماز هم چایی میدن که برای علی این مراسم و مردم خیلی جالبن. یکی از آقایونی که برای نمازخوندن میاد مسجد، هر وقت علی رو میبینه یه شکلات به علی میده و علی رو ناز میکنه انگار که نوه خودشه. و وقتی من میرسم خونه علی میاد روی پاهام میشینه و تعریف میکنه که کجا رفته و چه کار کرده.


یه خورده میگذره یه دفه با خودش میگه: ه ویج ه ویج (هویج)

این دیگه چه معنی میده و ماجراش چیه؟ من نفهمیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

دلش درد میگیره خودش رو کج رو راست میکنه و دستش رو میزاره رو دلش و با حالت یه کم غمگین میگه: ددددددللللممم ددللم (دلم – البته باید کشدار بخونید تا بشه مثل لفظ علی.

بعدش هم پشت سرش میگه ماشااژ ماشااژ

ژ باید یه چیزی بین ژ، ج و ش تلفظ بشه. یعنی ماساژ بده تا خوب بشه. منم کمرش و دلش رو ماساژ میدم تا آروم بشه.

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ توسط علی قایدی | پيام ها ()

مامان دیشب تعریف میکرد که : دیروز که داشته کار میکرده علی گفته: مادرجون مادرجون ، در.

مامان میگفت رفتم پیش اف اف گفتم کیه فهمیدم که فراهانی (برق کاره هستش). بعد میگفت تا خواستم که برم در رو باز کنم (قابل ذکره که مامان تمام تعریفهاش رو عملی انجام میداد) خلاصه مامان که خواسته بره در رو بازکنه علی هم پا به پای  مامان و جلوتر از مامان بدو بدو رفته که در رو باز کنه. مامان همچین ادای علی رو در میاورد که ما روده بر شدیم از خنده و تصور میکردم که علی عجب کله گنده ایه که فکر میکنه انقدر بزرگ شده و عقلش میرسه که خودش جلوتر از مادرجونش بره در رو باز کنه.

یه ماجرای دیگه که مامان تعریف میکرد : این رو اول  بگم که

 روز سه شنبه خاله عالیه فوت کرد و علی پیش مادرجونش ناهار درست حسابی نخورد

روز چهارشنبه به خاطر اینکه مادرجون قم بود, علی پیش مامانش بود و احتمالا باز نهار درست حسابی نخورد

روز پنجشنبه به خاطر اینکه مادرجون کرج بود, علی پیش خاله بهاره بود و باز احتمالا نهار درست حسابی نخورد

روز جمعه هم که علی پیش مامان باباش بوده باز علی احتمالا نهار درست حسابی نخورد

خلاصه مامان دیشب تعریف میکرد که علی روز شنبه که پیش مادرجونش بوده و مامان میگفت وقتی میخواستم برم نهار درست کنم, علی با خوشحالی گفته مغ مغ –همون مرغ مرغ- خلاصه مامان میگفت طفلکی مثل اینکه چندروز غذای حسابی نخورده باشه یا دستپخت خوشمزه مادرجونش رو نخورده باشه همچین ذوق میکرد و میگفت مغ مغ. بعد مامان گفت که ظرفی که توش مرغ بوده رو علی با اشاره از مامان طلب کرده و وقتی ظرف رو دستش گرفته, با حالات خوشحالی بهش نگاه کرده و گفته مغ مغ. بقیه اش رو هم که خودتون میدونید هر وقت که میخواد غذا بخوره اولش میگه : با با. یعنی همون به به. حتی دیروز که چیتوز موتوری خریده بودم هنوز پفک رو نخورده بود, همینکه نشست اولش گفت با با  - با با- یعنی به به. به به

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ توسط علی قایدی | پيام ها ()

از دو داستان زور یخ و کدوی قلقه زن خیلی خوشم میاد چون زور یخ رو مادرجون تعریف میکنه و کدوی قلقه زن رو مامانم برام تعریف میکنه.

شبا وقتی بخوام بخوابم به مامان میگم قصصته فصصته gheess te یعنی قصه تعریف کن. مامان میگه قصه ی چی؟ میگم: قل قلی gelll gheli

مادر جونم وقتی مامان نیست برام قصه میگه تا بخوابم. قصه زور یخ که آخرش میگه زور دارم و زوربچه میخورم هفت تا کلوچه یکیشو میزارم این تاقچه یکیشو میزارم اون تاقچه.

مادرجون بعضی وقتا میگه خب حالا تو برا من قصه بگو.

و من شروع میکنم به قصه گفتن: ییکیییییی بوووووود ییکییییی بووود تممووووووووووووووم

و این همه قصه ی منه!

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ توسط علی قایدی | پيام ها ()

مامان بهم گفت: بچه خوبی باش هر وقت ج-ی-ش داشتی بگو ج-ی-ش دارم

گفتم: خوبیم (خو بی یم)

یعنی بچه خوبی هستم.

مامان ماچم کرد و شلوار تمیز برام پوشوند.

 

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ توسط علی قایدی | پيام ها ()

سوار دوچرخه میشم میخوام عقبی برم چون چراغ راهنما و بوق ندارم، با زبون کوچولوم میگم: عبقی عبقی

یعنی مواظب باشید من دارم عقبی حرکت میکنم.

و اگه با ماشین کوچولو یا اتوبوس و چیزای دیگه بازی کنم وقتی میخوام برعکس حرکتشون بدم. میگم عبقییییییی

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ توسط علی قایدی | پيام ها ()

اسباب بازیم دستم بود و بابا صدام کرد. رفتم و اسباب بازی به سمت مامان گرفتم و گفتم: نــگگر نگگر یعنی برام نگه دار تا برگردم و رفتم ببینم بابا با من چه کار دارده

 

داستان گربه از زبون علی مهربون

هیجان خاصی منو گرفت. با همون چشمای گرد شده و نفس حبس کرده و سر بالا گرفته یه دفه به مامان گفتم: گبره گبره!

مامان گفت: گربه بووووووووود؟ کجا؟

گفتم: پشتو بووووم

مامان گفت: پشت بوم. چی میگفت؟

گفتم: م او (میو) ma   ou  برررررو برررررو  توتو

مامان گفت: توتوها را میخواست بخوره

گفتم: آارررررره

مامان گفت: خب

گفتم: سنگ سنگ (شنگ شنگ)

مامان گفت: چی؟

گفتم: سیممااااا

مامان گفت: آهان سیما زنگ زد؟

گفتم: آارره. متسه ma tte se

مامان گفت: از مدرسه اومد. خب گلم تو با کیفت کجا میری؟

گفتم مدسه ma ddda se

بعد هم جعبه بدلیجات مامان رو  برداشتم و وسایلش رو خالی کردم چند تا کلیپش روی یک نی زده شده بود، اونا رو بیرون کشیدم و رو به مامان کردم و گفتم: کن دم ب خر ب خر kan dam be khar

یعنی کندم و خراب شد تو دوباره بخر

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ توسط علی قایدی | پيام ها ()

هنوز نمیدونم چه اسمی با چه فعلی به کار برده میشه تا بتونم خوب صحبت کنم برا همین هم کلمه ای حرف میزنم، از دستم بعنوان اشاره استفاده میکنم و سرم رو به بالا و پایین حرکت میدم با این کار، دور و بریهام منظورم رو میفهمن.

داشتم با مامان حرف میزدم و براش تعریف میکردم:

انباری  آلی مو   بازی   کوچه  آلی مو  انباری

خاله صالحه میخواست یه دونه آبلیمو از انباری مادرجون برداره و منو هم با خودش برد  تا از انباری یه شیشه آبلیمو بیاره و بعدش هم چون داشت میرفت تو کوچه که بره خونشون ازش خواستم منو با خودش ببره بهش گفتم منننننننن مننننننننن و بعد به سینه ام زدم و گفتم علی علی یعنی منو با خودت ببر. خاله از مامان اجازه گرفت تا منو با خودش ببره مامان گفت باشه عزیز دلم برو ولی شیطونی نکنی ها. خاله رو هم اذیت نکن باشه مامانی. خاله از طرف من قول داد که من پسر خوبیم و فقط بازی میکنم و من با خاله رفتم.

 

فکر کنم حالا معنی کلمات بالا رو فهمیدید.

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ توسط علی قایدی | پيام ها ()

روز تولد سیما بود ششم بهمن. من خیلی خوشحال بودم از روز گذشته خاله ها یه عالمه باهام تمرین کرده بودن که تولدت مبارک رو بهم یاد بدن و مامان هم شب قبل برام توضیح داد که تولد سیماست و من وقتی دیدمش باید بهش بگم تولدت مبارک و همه خوشحالیم.

صبح اون روز هم، مامانی مث همیشه منو گذاشت خونه مادرجون تا بره سر کار. بهش میگفتم نرو نرو بمون اما مامان میخواست بره. برای همین هم بهش گفتم خداحافظ و به زبون خودم: حدافظ(ژ) hodaafez(zh)

مادرجون گفت مامانت بره سر کار و زود بیاد، بعد از ظهر میخواهیم بریم خونه خاله صالحه. تولد سیمائه و شام خونه خاله ایم. باشه مادرجون؟ و من ناچار گفتم باشه آخه دلم میخواست مامان نره سر کار و پیشم بمونه.

مامان رفت. مادرجون تلفن رو برداشت و یه شماره گرفت و صحبت کرد. مادرجون دگرگون شده بود بعد از چند دقیقه دوباره شماره گرفت و این بار متعجب تر از دفعه قبل. خدایا کی پشت خط بود؟ به مادرجونم چی گفته بود. مادرجونم چرا گریه میکرد و ناراحت بود. نزدیک مادرجون رفتم و نگاهش کردم از غمگینی اون منم غمگین شدم رفتم و سرم رو گذاشتم روی میز. مادرجون انگار تازه متوجه من شده بود اومد جلو و منو ناز کرد و گفت مادرجون ناراحت نباش عزیزم، من شوخی کردم و من لبخند زدم. اما چهره مادرجون به هم ریخته بود و منم اینو خوب میدونستم.

مادرجون به مامان زنگ زد و گفت: عالیه مرد!

بعد از اینکه یه خورده با مامان حرف زد گوشی رو قطع کرد. عالیه خانم دوست صمیمی مادرجون بود که بخاطر سرطان خون و یه عمل که دو ماه پیش انجام داده بود و بخیه هاش جوش نمیخوردن، فوت کرده بود.

مادرجون باید میرفت بیمارستان تا برای آخرین بار صورت دوستش رو ببینه. برای همین هم خاله صالحه اومد تا مادرجون رو برسونه بیمارستان. مامانم هم تو راه به ما رسید و سوار ماشین شد. و ما با هم رفتیم.

من داشتم فکر میکردم چی شده که وسط روز مادرجون و خاله صالحه و مامان که اینقدر دوستشون داشتم با هم جمع شدن و منو بردن بیرون !!!!!!!!!!!!! ساکته ساکت بغل مادرجونم نشسته بودم. مامان عقب نشسته بود و وقتی مشغول حرف زدن شدن باز مادرجون گریه کرد. من به خاله نگاه کردم اشک تو چشمش حلقه زده بود و میخواست گریه کنه اما چون داشت رانندگی میکرد گریه نکرد و مادرجون یه دفه منو بوسید و گفت شوخی کردم علی جون گریه نمیکنم مادرجون. تو ناراحت نباشی ها. ما رفتیم بیمارستان و اونجا چند نفر داشتن گریه میکردن. مادرجون میخواست دستش رو بشوره و مامان و خاله اونو راهنمایی کردن. من بغل مامان بودم. مامان به مادرجون گفت بیا از این طرف. من که تا اون موقع ساکت مونده بودم و یک کلمه حرف نزده بودم،‌گفتم مادژون بیـــــــا حاله حاله ای ور (یعنی این طرف بیا)

مامان منو به خودش فشرد و یواشکی یه ماچم کرد.

ما رفتیم خونه و قرار شد مهمونی سیما فردا شب برگزار بشه.

مادرجون میخواست بره بهشت زهرا. وقتی رسیدیم خونه. تلفن خاله صالحه زنگ خورد و بهش گفتن که مراسم فردا برگزار میشه و قرار شد مادرجون و خاله فردا برن قم و بهمین خاطر مهمونی تولد سیما برگزار شد.

با مامان و خاله رفتیم کیک تولد گرفتیم و بعد از خوردن ناهار، خاله رفت تا به بقیه کارها برسه و مامان و خاله دیگه به سر کارشون برنگشتند.

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۸ توسط علی قایدی | پيام ها ()

امروز وارد 1 سال و 10 ماهگی شدم.

مامان گفت پسرم باید بریم درمانگاه تا قد و وزنت رو بگیرن. و بعد سوئیچ و کارت ماشین رو برداشت و من هم خوشحال از اینکه سوار ماشین میشیم و از خونه میریم بیرون، مثل پسرای خوب گذاشتم مامان لباسم رو برام بپوشه.

من با سوئیچ ور رفته بودم و تنظیماتش بهم خورده بود و وقتی مامان، ماشین رو قفل میکرد بی صدا شده بود. مامان یه خورده با سوئیچ ور رفت اما موفق نشد. خلاصه با هم رفتیم درمانگاه تا قد و وزنم رو اندازه بگیرن اما به مامان گفتند که باید  پایان 2 سالگی منو ببره و حالا زوده و ما برگشیتم خونه.

مامان وقتی منو سوار ماشین میکنه کمربند ایمنی رو برام میبنده و بهم میگه تکون نخورم و همینطوری بشینم و منم به حرفش گوش میدم. آخه من خیلی بچه خوبیم.

موقع برگشت چون کلاه و کاپشن داشتم خیلی گرمم شده بود و برای همین هم وقتی نشستم گفتم گمممه gammme و بعد کتونیم رو از پام درآوردم و مامان منو نگاه کرد، ماشین رو روشن کرد و رفتیم سمت خونه.

باز هم تو پارکینگ با سوئیچ یه خورده ور رفت و درستش کرد.

کتونی منو داشت میپوشید تا بریم خونه مادرجون. گفتم: مادر جون و بعد سرم رو تکون دادم و گفتم صوووبووونه

Sho boo ne

مامان منو بوسید و گفت بدو مامانی بدو بریم و مامان بعدش رفت سر کار و من موندم پیش مادرجونم.

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط علی قایدی | پيام ها ()

از کلمه شیطون خیلی خوشم میاد، برای همین وقتی مامان بهم میگه: ای شیطون

من لبخند میزنم و تکرار میکنم: شییییطون shee tooooon

بخونید shee tooon

نخونید shey toon

جمعه از بابا خواستم تلفن عمو رو بگیره وقتی با عمو حرف زدم بهش گفتم شیطون

و بعدش کلی خندیدم وقتی با عمو حرف زدم و تموم شد، از بابا خواستم تلفن عمه رو برام بگیره. به عمه هم گفتم. شیطون و بازم کلی خندیدم. احساس خوبی داشتم وقتی به اطرافیان این کلمه رو میگفتم.

مامان لپم رو کشید و گفت ای شیطون چه کار میکنی؟

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط علی قایدی | پيام ها ()
درباره وبلاگ
به گفته مامان و مادرجون و خاله ها و دایی جون: من پسری با چشمان جادویی هستم که هر چیزی رو جذب میکنم. باید روبروی من باشید و در چشمای من نگاه کنید.
» پست الکترونیک
» RSS
موضوعات
 
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
صفحات جانبي

Blog Skin